تبليغاتX
.•*♥*•.ღ خاطرات گندم ღ.•*♥*•.
زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

اصولا گندمی موجود فعالیه... یعنی با اعتماد به نفسی که در زمینه کاری و زبون درازی که داره استعداد داره تا پست ریاست جمهوری بره!مثلا اگه فردا شنیدین پرزیدنت گندم  تعجب نکنین!

خدایی به جای اینا به من رای بدین.هم زبون درازم،هم بانمک،هم طرفدار حقوق زنان،هم مخالف ارشاد،هم کلی حسن دارم که گفتنی نیست!اصلا به خاطر همین شدم معاون ستاد تبلیغاتی!

البته ناگفته نماند عوامل خارجی دخیل بودن! جون خودم من از این ستاد متادا سر در نمیوردم یعنی فهمم در زمینه سیاسی در حد مرغم نبود اوائل!اگه میگفتن سبز یا قرمز بعد از 3ساعت فکر میگفتم هیچکدام!چرا؟خب چون اصلا مهم نبود!بعد از مدتی دوستان ارشادمون کردن و چندتا مطلب بهمون دادن که آدم بشیم!مام دیدیم اصولا خیلی ضایعست که ما هیچی سر در نمیاریم!رفتیم اطلاعات جمع کردیم و پای بحث نشستیم و گوش کردیم تا رفته رفته به پرسه ی آدم شدن نزدیک شدیم!حالا اگه ازمون میپرسیدن سبز یا قرمز یا بنفش راه راه!ما میتونستیم با افتخار بگیم سبز!تازه با کلی دلیل و یه خروار جواب طولانیه محکم!تازه ممکن بود طرف از راه بدر بره و سبز بشه کلا!

دوستان مام تا دیدن گندمی داره زبون دراز میشه سریع اومدن سراغش و اغفالش کردن!الهی بگردم من واسه این گندمی مفلوک!چقدر این موجود توسری خور و نازنین که روش نمیشه به دوستاش بگه :نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

خلاصه دردسرتون ندم!گندمی رو با توسل به زور و کشون کشون بردن ستاد!واسه بستن دهنشم یه پست رو سرش خراب کردن که فرار نکنه احیانن!بی همه چیزا دست گندمی رو خونده بودن!آخه گندمی اگه مسئولیت داشته باشه ول نمیکنه بره و میچسبه به کارش!حالا تا اینجاش کاملا اوضاع خوب بود!اما 2،3روز گذشت اوضاع بر عکس شد! یعنی گندمی شد یه طرفدار غیرتی و قاطی و کمی روانی!حالا یکی نبود بگه زنیکه تو همونی که تا 2روز پیش اصلا نمیخواستی کاری انجام بدی و کلی ناز کردی الان چته هار شدی؟!

خلاصه جونم براتون بگه روز دوم کار ما شیشه ی ستاد رو سرمون شکست! یه مشت الاغ با موتور زدن ستادو ترکوندن!خوب اون موقع تو پرسه خانوم بودن و کلاس و آدم بودن گندمی سعی کرد حواله بده به چیز یه موجودی!اما دفعه دوم که فرداش بود گندمی خواست از ماشین یکی از بچه های ستاد پیاده شه یه اتفاقات عجیبی رخ داد!ماشین دوست من قرمزه شانس ما!گندمی اون روز بازو بند سبز بسته بود و کلی با خودش فکر کرده بود چه جوری نشون سبزو ببنده که مایه ی جوادیت روبان و خودش نشه!تا پیاده شد یه ماشین مماس با ماشینشون نگه داشت گندمی هم بیخبر لبخند زد و فکر کرد حتما از ستاد اطرافن یا اعضای جدید ستاد خودشون! ولی نگو اونا روبان قرمزی بودن! خلاصه یارو گفت: زنده باد قرمز!

یهو گندمی نیش صاب مرده رو جمع کرد و اشاره کرد به روبان سبزش و گفت:شرمنده!ما سبزیم! و خیلی باکلاس دور زد طرف ستاد تا بره تو سرکاراش! یهو مردتیکه یابو گفت:همینه شکل ....هستین همتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چشمای گندمی گرد شد!خشم خفته زد بالا!برگشت طرف یارو و دهن باز کرد!چشمتون روز بد نبینه چنان سلی-طه بازی در اورد که بیا و ببین!بچه های ستاد خودشون ریختن بیرون و کار به زد و خرد کشید!بچه ها یارو رو کشیدن پایین و روبان قرمزشو که بسته بود به شلوارش باز کردن و پیچیدن دور گردنش!گندمیم رفت بالا سرش و گفت:بگو غلط کردم!بگو چیز خوردم!بگووووووووووووو!بدووووووو!

خلاصه رئیس ستاد سر رسید و اوضاع اسفناکو دید اومد جدامون کرد!کلی باهامون صحبت کرد تا خود طرف خجالت کشید و رفت.فرداش توی ستاد دوباره بهم برخوردیم.گندمیم کینه ای راشو کج کرد بره.آقاهه دوید طرف گندمی و معذرت مفصلی خواست و گفت:خیلی فکر کرده و به دسته ی سبز پیوسته!

الان اونم با ماست نه تنها اون بلکه خیلی از دوستاش که خودش اوردشون!جالبه ها!گذشته از این قضایا چندتا ماجرای افتضاح داشتیم اما روی هم رفته گندمی راضیه از کارش!سخته اما یه حرکته!

 یه حرکت مردمی.

من تبلیغ نمیخوام انجام بدم.شما مختارین به هرکی میخوایین رای بدین اما قبلش خوب فکر کنین.

گندمی سبز میشود!

فعلا

پیوست:اگر احیانن گندمی رو سر چهارراه تشخیص دادین نخندین بهش!بچه داره واسه کاندید سبزش تبلیغ میکنه!عقده ای میشه اگه مسخره اش کنین!اصلا یه پیشنهاد منصفانه!به خود گندمی رای بدین!بهتر نیست؟!خدایی!!!حالا هی مسخره اش کنین!فردا که شد رئیش جمهور عمرا محلتون بذارهاااا!خود دانید از ما گفتن بود!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 3:40  توسط ღگندمღ  | 

به میر حسین موسوی رای میدهم!مهم هم نیست بقیه چه فکری می کنن!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:49  توسط ღگندمღ  | 

گندمی بر می گردد دوستان.والا یه کم از تنبلیه این دیر به دیر اومدن.یه کم از دوران مجردی خارج شدنه!راستیتش روم نشد بیام بگم دارم کم کم سر و سامون میگیرم!جون شما خیلی با خودمون کلنجار رفتیم بیایم یه توضیحاتی بدیم خدمتتون اما رومون نشد!یه ساله با آبرو داری داریم وبلاگ نویسی میکنیم حالا یهو بیایم اعترافات صادقانه کنیم که ما هم رفتنی داریم میشیم احتمالا!
خب قبول کنین سخته واسه  منو گندمی!شرم حیا داریم از شماها ناسلامتی!

وا!اینجوری نیگا نکنین منو!خب منم آدمم!بالاخره باید میرفتیم دنبال زندگیمون.حالا هرجوری و هر مدلی ممکن بود.تاهل تازه مدل خوبشه جون خودم.حالا آبغوره نگیرین از الان!فقط احتمالاته که داره به یقین روز به روز تبدیل میشه.

خب خوشحال نیستین؟نگین نه!من خودم یه جوریم!یعنی نمیدونم چرا هی نفس عمیق میکشم و سعی میکنم سرخ و سفید نشم و فکرای کج و کوله نکنم!اما خب چه میشه کرد.فکرا میاد سراغ آدم.

مهم عکس العمل منه نسبت به این فکرا که راستش همون سرخ و سفید شدنه بازم!

((خب یه ساله اینجارو ساختم.همه تون توی غمها و شادیهای من شریک شدین.باهام خندیدین. باهام اشک ریختین.ممنونم از همه ی شماها.تک تک بچه هایی که اومدن حالا چه نظر دادن چه نظر ندادن.

دل کندن از اینجا برام سخته.میدونم که شاید برای همه ی بچه های وبلاگ نویس دل کندن از وبلاگشون سخت میشه به مرور.اما باید عادت کرد.عادت به بودنها و نبودنها.روزهای اولی که توی این وبلاگ شروع کردم به نوشتن.دختری جلوتون بود که اعتماد به نفس نداشت.اعتقاداتش لرزیده بود و سست شده بود.کم میخندید.واسه خودش وقت نداشت.اما به مرور تبدیل شد به دختری با اعتماد به نفس و اعتقاد و امید و پر خنده که اولویتش شد خودش دوباره.

با نوشتن هر پست اینجا فکرای بدم ازم دور میشدن و دردام آروم میشدن.حالا اعتراف میکنم حال منو گندمی خیلی خوبه.سرحال و سرشار از زندگی شدیم هر دومون.حالا وقته پر کشیدن داره نزدیک میشه.وقت رفتن به دنیای واقعی.اونجا چیزای زیادی منتظرمه.تجربه های جدید.افکار نو و لذت بردن از عشق...

آره درست شنیدین عشق.خجالت نمیکشم از اینکه کسی رو دوست دارم برای خودش.برای واقعیتهای شیرینش و از همه مهمتر برای قلب مهربونش.دعام کنین.خیلی محتاجم به دعا.

می خواستم خیلی چیزا بنویسم الان اما دستم یاری نمیکنه.چند ساعت دیگه سعی میکنم کامل بنویسمشون براتون.میدونم چند نفری از شماها کنجکاو شدین.پس براتون میگم.))
فعلا

گندمی

بعدا نوشت:چند روز دیگه شاید منحدم شد اینجا!البته بعد از آخرین پستم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:34  توسط ღگندمღ  | 

سال نو مبارک!

سلام خدمت دوستان گل و گلاب گندمی خانوم!ما مدتی بیخودی توی ناز و کلاس بودیم اما از اونجایی ناز مارو اندازه ی ناز یه خر هم نخریدین ما رومون کم شد و خودمون برگشتیم!والا آدم دوتا دوست بی معرفت مثل شماها داشته باشیم دشمن میخوایم چیکار؟؟؟الان روتون میشه تو چشای گندمی نیگا کنین؟؟؟آره؟اگه روتو میشه نشون میده یا شما خیلی پرویین یا گندمی روش خیلی خیلی زیاده!

خوب!حالتون چطوره؟خوبین؟خوشین؟همسراتون خوبن؟بچه هاتون چطورن؟دوست دختر و دوست پسرای برو بچ مجرد خوبن؟

مام خوبیم شکر خدا زنده ایم و راست راست میچرخیم.عید بهتون خوش گذشت؟مام به خوشی شما خوش بودیم دوستان.والا با اینکه خیلی ازتون دلخورم اومدم بنویسم.اول می خواستم یه پایاننامه برای این بلاگ بنویسم و درشو تخته کنم اما خب دلم نیومد تنها بمونین و غصه نبودن منو بخورین!نه اینکه غم و غصه زیاد می خورین گفتم من نباشم همون هفته ای یه بارم نمیخندین و خدایی نکرده غمباد میگیرین!مام که به درک خراب رفاقتیم دیگه!خدایی چطوری دلتون اومد ناز منو نکشین؟حالا نازکشی به درک لااقل خودتونو یه کم میزدین!یه چارتا اشک ناقابل میریختین!جون خودم ناامید شدم!یعنی چی؟چند ماهه میاین میخندین و میرین!اونم مفت و مجانی!اونم به منه بیچاره!فکرررر کن!یعنی ما اندازه ی چنار امام زاده صالح ارزش نداریم؟؟والا چنارو بخوان ببرن 100تا انجمن میان اشک میریزن واسش اونوقت مارو اندازه چناره هیچکی دوست نداره!!!!ای خداااااااااااااااااا!رسما مارو به درک سیاه فرستادین دیگه!مارو فروختین!باشه!یادم میمونه!

میدونم الان از فوضول دارین دق میکنین امسال گندمی چه کرده پس روایت میکنیم..

خوب انشا امسال من اینه:

تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید!

ما عید امسال با ناله و زاری و التماس مادرمان تشریف بردیم شمال کشور.گرچه سه روزی هم افسردگی داشتیم و عین برج زهرمار بودیم اما سر سال تحویل آشتی فرمودیم.هفت سین خوشگلی داشتیم.مامان گندمی از همه سریعتر سر سال تحویل حاضر شد و گندمی هم نصفه نیمه دوید سر هفت سین نزدیک بود جا بماند از سال جدید.اما اتفاق مسخره ی سال تحویل افتادن شمع بود که نزدیک بود خانه به آتش کشیده شود.دایی جانمان از سال تحویل جا ماند چون زیرا داشت ماهی سفیید پاک میکرد.از شما چه پنهون ما سال تحویل را حس نکردیم زیاد اما تا دلتان بخواهد اس ام اس تبریک برایمان فرستادن!عیدی هم بی عیدی!کوفت هم به ما ندادند.نتیجه گیری اخلاقی این شد که وقتی 23ساله شدی عمرا دیگه کسی بهت عیدی نمیده و باید کاسه گدایی دست بگیری و سماقجات بمکی!تا سوم عید تنهایی بسیار فشارجات به گندمی آورد.و سر و کله ی مهمانهای ریز و درشت پیدا شد.شقاول و نسی از دوستان گندمیی و وینی و شنزی و استاد فرج از دوستان مامانی!

بازم هیچکس به گندمی کوفت هم نداد!دریغ از یک دشت خشک و خالی!خلاصه که ما دو شب رفتیم نارنجستان و نشستیمو شقاول و نسی خودشان را با جنس مذکر خفه کردند. ما هم نگاه کردیم و دوتا دعوا هم سر مای بیچاره شد!دو عدد موجود مذکر سرما چنان قشقرق راه انداختند که هرکه نمیدانست فکر میکرد بیانسی چیزی انجاست و سر تصاحبش دعوا شده!یکی دیگه هم هنگامی که مشغول دنبال بازی با ما بود به وسیله ی موجود دیگری که او هم دنبال ما بود کتک خورد!یک عدد بچه متولد 73 هم عاشق ما شده بود و ول نمی کرد.ما به این نتیجه رسیدیم امسال سال پربرکتی خواهد بود و از الان میتوان عتیقه های محترم را جمع آوری کرد!خدا به گندمی رحم کند.

خلاصه اینکه چون ما هر شب دیر می رسیدیم خدمت خانه کسی برایمان غذا هم نگه نمی داشت.بنابراین باز ما کوزت میشدیم و غذا درست میکردیم و شقاول و نسی و استاد میلنباندند!

تا 9هم ما مهمانداری کردیم و بعد مهمانها رفتند و ما مشغول بشور و بسابهای متداول گشتیم.12هم به شهر خودمان رجوع کردیم و گندمی به خواهش دوستان تشریف شو برد کرج و سیزده را آنجا به در کرد.بماند که نحسی سیزده گندمی را گرفت و تمام مدت گندمی دست به کمر دور اتاق از درد مثل مار به خودش پیچید!البته بد هم نبودا!جاتون سبز باشه!بعد از ایام عید ما رفتیم خرید از سوپرمارکت محله صاحاب سوپرمارکت پرسید:

-درست تموم شد؟

-بعله

-به سلامتی.خانوم دکتر شدی؟

-نه!

-پس خانوم مهندس شدی؟

-راستش نه!

-وا؟پس چی خوندی؟

-روانشناسی!

-مبارکه!حالا چی هست؟خوبه؟

-بعله خوب که هست.

-کار میکنی؟

-فعلا نه!

-پس زود باش عروسی کن!
-هان؟؟؟!!!

این بود انشا من!

نتیجه گیری اخلاقی داستان:

سالی که نکوست از بهارش پیداست!

 

منتظر نظراتون هستیم!

فعلا

پیوست1:هرکس بخواند و نظر ندهد خر است!

پیوست2:کسایی که تا آخر هفته بلاگهاشونو آپ نکنن و فعال نباشن...خب ما هیچ غلط نمیتوانیم بکنیم جز غرغر!بابا ما که مسئول تنبلی مردم نیستیم!قهر هم که نمیتونیم بکنیم!یعنی ناز کش نداریم رسما!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 22:48  توسط ღگندمღ  | 

وقتی قرار باشه از در فلان سگه شانست بیاد دیگه اومده!شانس گندمیم که صد هزار رحمت به در فلان سگه والله!!!چیزیم که به وفور در گندم یافت میشه روی زیاد و سنگ پای قزوین!

والا فعلا گندمی در دوران یبوسی بسر میبره بازم!تورو خدا نگین گندمی روش زیاده و ادا و اطفار زیاد داره!اما خوب الآن اسفند ماه سر رسیده و زمینم داره نفس میکشه اما خوب گندمی هنوز نفس نکشیده!پس چه فرقی داره واسش که بهار نزدیکه؟البته منکر نمیشم که گندمی عاشق عوض شدن فصلهاست بخصوص وقتی از زمستون میریم توی بهار...امیدوارم زودتر از حال بد گندمی برسه به حال خوب!

خب راستش از شماها که پنهون نیست گندمی خیلی دلش میخواد برنامه ها جالب برا خودش ترتیب بده اما نه فعلا پولش هست نه حسش!مثلا قبلا دلش میخواست بره کلاس طراح لباس و طراح داخلی اما کو پولش؟؟؟با بدبختی پول کلاس طراحی لباس رو جور کرد و ثبت نام کرد اما ترم اول نرسیده به دوم کلاسا تق و لق میزنه!راستش استادامون ادا در میارن که تعدادمون کمه و هی جلسه ها رو کش میدن!اینم از شانس گندمی!

اما جدیدا یه حس دیگه هم هست توی گندمی که به یبوسی گندمی بیشتر دامن زده.اونم یه حس حسرته...یه جورایی اعصاب گندمی رو تحت فشار قرار داده!خب چیه مگه؟میخواین بگین تا به حال حسرت نخوردین؟خب مسلمه اگه بگین نه یعنی به خودتونم دروغ گفتین!

اما گندمی اعتراف میکنه که حسرت خورده و میخوره!حالا درسته چیزی کم و کسری نداره اما خب دیگه اینم یه جورشه!دوران حسرت!حالا حسرت به هرچیزی که فکرشو کنین!لامصب حسادتم نمیکنه که دلمون خوش باشه!یه جورایی احمق شده و خل!البته خل بودنش که طبیعیه!اگه خل نبود که وضعیت روحیش بهتر بود والا!

نه اینکه بد باشه اوضاع! اتفاقا چون خوبه دارم دچار روزمرگ میشم بد مدل!برنامه ی منظم کارام و کلاسام...بدون دیدن دوستی یا آشنایی!خونه ساکته و گاهی با آهنگای ملایمی که گندمی میذاره یه کم وضعیت بهتر میشه!

اما خوب اینجوری بدم نیستا!اما همچین خوبم نیست یه ذره آدم کسل میشه.اونم گندمی که با آرامش میونه نداره.اصولا آرامش تو سیستم گندمی تعریف نشده است.

راستی چندتا خبر دارم واستون:

اول اینکه احتمالا گندمی شهریور ماه سال 1388 میره استرالیا برای چند وقتی از دستش راحت میشین!آره دوستان قراره برم اونجا شرایط رو بسنجم و احتمالا یه مدتی بمونم و اگر شد برم دانشگاه اونجا.

دوم اینکه از مهد استعفا دادم.چشم گرد نکنین من احتمالا دوباره بر میگردم ساختمان مشاوران البته تا مدتی که دیپلم کارم رو بگیرم توی یه رشته ی دیگه.

 سوم اینکه می خوام علاوه بر طراح لباس که الان مشغولم به خوندنش دیپلم طراح داخلیم رو هم بگیرم.الان فکر میکنین گندمی خیلی این شاخه اون شاخه میکنه اما واقعیت اینه که پشت این کارم خیلی علایق و دلایل محکمی هست دوستان.احتمالا اگه خدا بخواد با مامان مزون میزنیم در آینده.

چهارم اینکه شاید از این وبلاگ اثاث کشی کردیم یه جای دیگه.اونم دلایل خاصی داره و اما کسایی که مایلن بقیه ی این بلاگ رو دنبال کنن ایمیل و مشخصات وبلاگشون رو بذارن که من در جریانشون بذارم اگه خواستم برم.

حالا از ما گفتن خود دانید...

در مورد ولنتاین من هم باید بگم خوب گذشت.با مری و داداش شروین رفتیم کافی شاپ و حرف زدم و هی لاو ترکوندن مام تماشا کردیم و لذت بردیم و فکر کردیم با خودمون.

گندمی بیزی می شود کمی تا قسمتی.

فعلا

پیوست1:ببخشید این پست خیلی در هم شده اما واقعا تقصیر گندمی نذارین.

پوست2:یه بازی طراحی کردم به زود میذارم توی بلاگم.

پیوست3:اینم شعر بینهایت قشنگ که آهنگش رو احسان خواجه امیری اجرا کرده و ما بسی لذت میبریم از شنیدنش.

دلیل اینکه آرومم...امید لمس دستاته

همین لبخند پنهانی... کنار لحن گیراته

دلیل اینکه تنهایی...همین دستای تنهامه

همین دنیای تاریکم...همین تردید چشمامه

شبیه حس پژمردن...دچار شک و بیرنگی

من آرومم...تو تنهایی...حقیقت داره دلتنگی

هنوزم میشه عاشق شد...هنوزم حال من خوبه

ببین دنیا پر از رنگه...هنوزم عشق محبوبه

تو دلگیری...نمی دونی چه رویایی به من دادی

اگه فکر میکنی سردم...برو رد شو تو آزادی...

نمی دونی چقدر سخته...تو پست نبض دیواری

نمیدونم تو این روزا چه احساسی به من داری

شبیه حس پژمردن...دچار شک و بیرنگی

من آرومم...تو تنهایی...حقیقت داره دلتنگی

هنوزم میشه عاشق شد...هنوزم حال من خوبه

ببین دنیا پر از رنگه...هنوزم عشق محبوبه

نه اینکه سرد و مغرورم...نه اینکه دور از احساسم

بذار دست دلم رو شه...بذار رویا رو بشناسم

تمام شهر خوابیدن...من از فکر تو بیدارم

یه روز میفهمی از چشمام...چه احساسی به تو دارم

شبیه حس پژمردن...دچار شک و بیرنگی

من آرومم...تو تنهایی...حقیقت داره دلتنگی

هنوزم میشه عاشق شد...هنوزم حال من خوبه

ببین دنیا پر از رنگه...هنوزم عشق محبوبه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:51  توسط ღگندمღ  | 

نمی دونم تا به حال شده 100تا کار داشته باشین اما تنبلیتون بیاد یا کارتون نیاد؟

الآن گندمی به این مرض دچار شده در صورتی که 24 ساعت وقتم بیشتر نداره!همه اش هم تقصیر این مری دوست ذلیل مرده اشه!آخه آدم 4روزه تصمیم میگیره بالماسکه (مهمون با لباس مبدل) بگیره؟؟؟؟اونم با 70نفر مهمون غریبه و آشنا؟والا در اینکه مخ دوست گندم معیوبه که حرفی نیست اما مخ گندمی معیوبتره که قبول کرده خودشو شکل فرشته های با بال در بیاره!آخه کدوم آدم عاقلی همچین چیزیو قبول میکنه؟؟؟تازه مامان گندمی خیلی با اشتیاق گفت: (اگه ریختن بگیرنتون با همو لباس و بال بدو توی خیابون!راحت می تونی فرار کنی چون هرکی ببینه فکر میکنه خواب دیده!)

ماجرا دقیقا از 3شنبه شروع شد!گندمی با احساسات تمام زنگ زد به دوستش مری که تولدشو تبریک بگه یهو مری این تصمیم تخیلی رو عنوان کرد و تاکید کرد بدون لباس مبدل نیایا راهت نمیدم!

بعد هم لیست لباسهایی که تصمیم دارن بقیه بپوشن رو داد دست گندم!گندمی رو میگی دید ای دل غافل هرچی می خواست دست بذاره بقیه زودتر پوشیدن!یهو مری گفت: تو بشو زلیخا!

گندمی رو میگی جیغش رفت هوا که :مسخره کردی منو؟؟؟

مری خیلی جدی گفت:نخیر آخه من هربار کتایون ریاحی رو میبینم یاد تو می افتم!

گندمی هم خیلی جدی گفت:من فرشته میشم!

مری رو میگی یک عدد جیغ شعفناک کشید و گفت :وایییییییییییییییییییییییییی عالیه!خیلی بهت میاد!

ولی خب تا اینجا مشکلی نبود اما بعدش که تلفن قطع شد گندمی یهو یادش افتاد وایییییییییی من بال و لباس ندارم!بعدشم کلی پشیمون شد!اما خب خیلی دیر بود واسه عوض کردن تصمیم.نتیجه اینکه محترمانه تشریف بردم دنبال لباس!5متر پارچه تور اکلیل و 2متر ساتن!بعد هم منت 5تا خیاط رو کشیدن و فحاشی به زمین و زمان بابت حماقت بیش از اندازه ی گندمی!بعدم کلی حرص و جوش که لباس به موقع حاضر بشه و هزارتا چیز!بعدم بدو بدو دنبال اینکه یک حاضر بشه بال درست کنه!نتجه اینکه امروز مری امروز زنگ زد که زودتر گندم بره حمالی!و لباس گندم حاضر نیست!حموم هم نرفته!موهاش وز وز! فقط چوب دست و تاجش حاضره!اونم هند مید بوده!یعنی خود گندمی زحمتشو کشیده!خب فرشته  بی بال بودن هم عالمی داره!من الان برم!بعدا بقیه اشو می نویسم حال کنین!

 ----------------------

سلام مجدد الان چند روز از روز واقعه گذشته و گندمی اومده واستون بقیه ی داستان رو تعریف کنه! اما از همینجا اضافه می کنم هرکی بخنده ایشالله سوسک بشه!

ما شب جمعه تا ساعت 10شب توی خیاط ویلون بودیم تا لباس حاضر شد.بعدم گندمی به صورت فشفشه آسایی خودشو رسوند هفت تیر خونه مری اینا!با یه ساک سنگین از وسایل الهی مری ذلیل شی که هرکی مارو دید فکر کرد احیانن از خونه فرار کردم با اون ساک و تشکیلات!تازه اینجا بود گندم به این نتیجه رسید که فرار از خونه واقعا مسخره ترین چیزیه که میشه انجام داد!آخه آدم مغز الاغ خورده از خونه فرار کنه؟؟؟اونم با یک ساک 100کیلویی!

بعد از 100تا میس کال از خونه و مری...گندمی ساعت 11شب به وقت تهران رسید خونه مری اینا!

می دونین استرسی که مری داشت به همه سرایت کرد!حتی گندمی به ظاهر خونسرد!وقت خواب 2نصفه شب بود!که تا 4همه بیدار موندن شیفت اضافه!

طوری که تا صبح همه توی جاشون قل می خوردن و خواب بد میدیدن شاهد این قضیه خود گندمی بود که تا صبح خوابهای در هم میدید و بدتر اینکه هرچی از خواب بیدار میشد فایده نداشت و سریالی ادامه  خوابو میدید!ساعت 8مری خانوم همه رو بیدار کرد و راه انداخت برای حمالی!خونه رو بصاب و بشور !برو کیک رو بگیر!برو غذا رو بچین و...!گندمی هم مظلوم عین کوزت!

تازه ساعت 3بود که کل کارا تموم شد و گندمی دوید توی حمومممممممممممم!و برای اولین بار گربه شور کرد خودشو!!!گندمی و گربه شور؟یعنی امکان داره؟؟؟در اینجا اعلام میکنم بله امکان داره!به نظر شما وقتی یک فرشته کوزت میشود و یک فرشته بی بال می شود امکان نداره گندمی  گربه شور بشود؟100%امکان دارد دوستان!

خلاصه میگم که بعد عین گربه ی خیس گندمی پهن شد وسط آشپزخونه و یه حوله پچید دور سرش و کرفس خورد کرد واسه دسر! سیگار روشن کرده و ساطور بدست((چون فقط همین ساطور تمیز بود))مشغول بریدن و حظ از آهنگهای مبتذل گوشیش!یکهو یک عدد موجود مذکر دراز وسط آشپز خونه ظاهر شد!فقط سیگار گندمی بینوا رو ربود!گندمی هم با لنگه کفش دنبال این موجود نایاب کرد!حالا اون بدو گندمی بدو و فحش های ناز دادنها به کنار یهو این موجود مذکر از هولش چنان زمین خورد که گندمی از خنده خودشم دراز کشید روی زمین!حالا هر هر نکن کی هرهر بکن!

ساعت 6 همه حاضر بودن و در حال کت والک وسط سالن اونم با لباسای جیگل مستون!گندمی هم به یه خروار اکلیل هی چشماشو خمار میکرد که اعتماد به نفس بگیره و حس جذابیت بکنه اما فایده نداشت!آخه کدوم دلقکی با اون لباس حس زیبایی میکنه که گندمی احساس زیبایی کنه؟؟؟خب اما حداقل قیافه اش از بقیه بهتر بود!!!این باعث شد یه کم اعتماد به نفسش رشد کنه!

در طول مهمونی متاسفانه چیزی درست به خاطر گندمی نمونده اونم یکی از علتهاش تاریکی بود و علت بعدیش خستگی بود!اما چند تیکه رو خوب یادش مونده!

1-دعوای آبتین و سپیده:اینجا اضافه میکنم چون سر و صدا در حد انفجار بود مفاد دعوا معلوم نشد!

2-حرفها مینی جون:گندمی به شخصه مینی رو نمیشناخت اما مینی دختر بامزه ای بود و گندمی راغب شد باهاش دوست شه!بعدشم کلی رقص با مینی و عشوه شتری اومدن که باعث شد مینی هی گندمی رو تشویق کنه و ملقبش کنه به پسر کش و عشوگر الاغ و پدر سوخته ی حمال جذاب!

۳-اومدن داداش شروینم:شروین و دوستاش مهمونای گندمی بودن بنابراین کلی گندمی ازشون پذیرایی کرد و الحق اونام سنگ تموم گذاشتن و کلی به مهمونی حس دادن!کلی هم گیتار زدن و رقصیدن!آی لاووووووووووو مای داداشییییییییییییییییییییییی!

4-پرت شدن گندمی توسط کسرا(دوست مرمر) توی بغل موجود مذکر!این موجود مذکر اصلا شناس نبود به خدا نمیدونم کسرا چه فکری کرد که وسط رقص با مینی دست مارو کشید گفت:په پسر خوشتیپ دیدی؟؟

گندمی هم به شوخی گفت:نه ندیدم!!کووووووووووو؟؟؟؟؟؟

و در اینجا گندمی شوت شد بغل موجود مذکر!

کسرا باخنده گفت:ایناهاش!

مرمر هم با خنده ای موذی گفت:نوید جان اینم دوست جون من!خیلی مواظبش باش!

نوید خان سریع گفت:بعله معرف حضور هستن!(احیانن خدایی نکرده منظورش گرگم به هوا بعد از ظهر نبوداااااااااا)

خلاصه رقصی شد تاریخی چون گندمی دوتا تکون میخورد بعدم آروم میومد مثل گربه در بره اما این الاغ (نوید خان) نمیذاشت!کل رقص گندمی یا با الاغ آویز-ون بود یا با یه آقایی که شاخهای شیطون داشت روی سرش!مگه میذاشتن 1دقیقه گندمی با مری یا داداش جونش برقصه!ببینین چقدر این امر به همه مشتبه شد که هرکی میرسید سفارش مارو به الاغ میکرد!

داداشی به الاغ گفت:هواست به آبجیه ما باشه ها!خیلی عزیزه!

مری گفت:هوای گندم رو داشته باش!صمیمی ترین دوست منه!

مرمر و کسرا گفتن:واییییییییییییییی چقدر به هم میاین!!!((چشمای گندمی در اینجا خشمگین شد بنا براین  کسرا و مرمر فرار کردن!))

بدترین قسمت جریان این بود که ایشون آهنگها رو زمزمه میکرد و عین گاو به گندمی نگاه میکرد! یه تیکه کلفت از گندمی هم باعث قطع این قضیه نشد.

الاغ از ته دل گفت:کجکی ابرویت نیش کژدم است...

گندمی هم با حرص و لبخند موذیانه گفت:افسوس مال مردم است...

الاغم گفت:مردم غلط کردن!!!!!!

دستای گندمی رو خواست بگیره!خدا شاهده گندمی میخواست انقدر بزنه توی سرش تا بمیره! حیف که نمی خواست تولد مری رو خراب کنه...

5-آهنگ زانیار (طفره نرو)و آهنگ مهدی اسدی(یالا) و تتلو(جیگلی) و ولی(زیم زیم) و آهنگ امیر شهریار (احتمالا دارم عاشقت میشم)...علتشم اینه که همه اش همینا رو گذاشتن!

6-کمر درد زیاد و خستگی مفرط!اینم از عوارض کوزت بودن و عشوه گری زیاد!!!!

7-خداحافظی و دزدین کلاه الاغ!جون شما یک حالی داد من بدو الاغه بدو!!!!!!!!!!!!!

خلاصه که جای همه خالی بود بسیار!و جایزه ی جشن به علی آقا سوپور تعلق گرفت برای ابتکارش و پوشیدن لباس سوپوری و جارو سوپوری! و به بهار که لباس زیبای گی-شا ها رو پوشیده بود!

خدایی دستم درد گرفت از بس تایپ کردم!

گندمی فرشته ای که کوزت میشود

فعلا

پیوست1:از کامنتها خوشگلتون ممنونم!

پیوست2:دیروز زنگ زدم به یکی از دوستان پزشکم می خواستم راجع به گروه خونی خودم (اُوی مثبت) اطلاعات جمع کنم اونم نه گذاشت نه برداشت گفت:به صورت عمومی بهت میگم تو دهنده ی عمومی هستی!!گندمی یه ثانیه مکث کرد و گفت:چیییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست پزشک ما خودش از خنده غش کرد!!!!

پیوست3:پیشونی گندمی در اثر استفاده از تاج بدلی شده اندازه ی بادمجون!اینم عاقبت فرشته شدن!!!دفعه ی دیگه میشم شیطان مجسم تا هیچکی انقدر دنبالم نیاد!!!!!!!!!!!!!

 

پیوست4: اینم یه آهنگی که الاغه واسم از ته دل نعره زد و گندمیی هی چشم غره رفت بهش که یعنی الهیی کوفت بگیری تو:

 

من که خبر نداشتم که تو دوستم نداری

دل منو با نگات بردی آخه چرا تنهام میذاری؟

من که خبر نداشتم یکی دلت رو برده

دلی که هدیه کردم به درد تو نخورده

من که خبر نداشتم...

نذار که چیک چیک بریزم غرورم و رو زمین

نذار که تیک تیک بشمرم فاصله ها رو نازنین

بدون که من دوستت دارم پیش نگات کم میارم

به جون من تو نباشی من میمیرم تموم میشم

من که خبر نداشتم که تو دوستم نداری

دل منو با نگات بردی آخه چرا تنهام میذاری؟

من که خبر نداشتم یکی دلت رو برده

دلی که هدیه کردم به درد تو نخورده

من که خبر نداشتم...

می خوام فراموشت کنم از اینجا دور بشم برم

یه کاری کن تو ای خدا چشمش بره ز خاطرم

هنوز شبا به یادتم...به یاد اون چشم زیبات

آتیش کشید به جون من سردی آخرین نگات

دروغ بودش حرفای تو نکرده بودی باورم

تو پشت پا زدی بهم گذاشتی رفتی آخرم

من که خبر نداشتم که تو دوستم نداری

دل منو با نگات بردی آخه چرا تنهام میذاری؟

من که خبر نداشتم یکی دلت رو برده

دلی که هدیه کردم به درد تو نخورده

من که خبر نداشتم...

 

پیوست5:ولنتاینتون مبارک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 17:39  توسط ღگندمღ  | 

فکر کنم در آینده ای نه چندان دور گندمی باید تغییر شغل اساسی بده!اصولا خودتون می دونین گندمی متخصص پیوند دادن افراد و شنیدن صدای عاطفه ها بود و هست!

تا اینجا خیلی هم نایس و خوبه که آدم انقدر مهربون باشه اما زمانی که این حد به زندگی خود گندمی میکشه اصولا زندگی خود گندمی به گند کشیده میشه و همه محاسبه ها بهم میریزه!

حالا دنیایی هم آدم بخواد خودشو دخالت نده خواه نا خواه قاطی جریان میشه.

مثلا چند روز پیش ساعت 2 نصفه شب یکی از دوستان لطف کرد گندمی رو از خواب بیدار کرد...تا اینجاش عیبی نداره چون خود گندم گفته بود هر وقت خواستی تماس بگیر.این خانومی که تماس گرفت مشکل داشت و طفلک فکر می کرد گندم میتونه کمکی کنه!اما خوب گندمی یه مقدار بدبینانه نگاه میکنه به مشکلات.اما این دختر خانوم خیلی رومانتیک نگاه میکرد به زندگی.خوب راستش قبول دارم شاید خورد توی ذوقش اما خوب!گندمی به شخصه فکر میکنه اینجوری بهتر بود...هم واسه دوستش هم واسه خودش.این دختر خانوم دست گذاشته بود رو مردی که گندمی خوب میشناختش! من نمیگم همه بد هستن اما خوب همه باهم فرق میکنن.دید من به این آقا با توجه به شناختم ازش خوب نبود.شایدم اشتباه میکنم اما خوب کودن نیستم و دوست داشتن رو توی حرفهای تخیلی عاشقانه نمیبینم.شاید اشتباه میکنم.اما من به عمل افراد نگاه میکنم.دیگه نمی تونم زیاد سطحی باشم.حرف تا عمل فرق زیادی میکنه.منم اینو میدونم و منطقی می پذیرمش.وخودمو گول نمیزنم که نه این یکی فرق داره.ببینین همه  میدونیم عشق آقایون به خانوما کاملا به اون خانوم بستگی داره و رفتارش .آقایون خیلی زود خسته میشن توی رابطه ها کم پیش میاد مردی خانومی رو برای رابطه تحمل کنه.مثلا کافیه چند بار به زیباییتون اهمیت ندین یا همه اش از مشکلاتتون به یه مرد بگین!اونم دفعه چهارم فرار میکنه!یا عده ای دیگه تا وقتی رابطه توی حالت سطحیه میمونن!

بهتر خانوما خودشون رو گول نزنن!مردی که به راحتی با چهار خانوم هم زمان رابطه ی رمانتیک داره 100%قابل اعتماد نخواهد بود!و همنطور زنی که اینکارو میکنه!شاید بعضیها توجیهی داشته باشن که چون فلانی کامل نیست ما رفتم سراغ بعدی!اما دوستان من باخودتون رک باشین!همه ی ما ناقص هستیم.حالا این ناقصیهامون توی زمینه های مختلف فرق داره اما باید دیگران رو به خاطر چیزایی که هستن قبول کرد.اگه نمی تونین و احساس میکنین طرف اونی نیست که میخواین به خاطر خدا باهاش قطع رابطه کنین!عشق بالاتر از این حرفاست که با اینکارا و حرفها مفت به لجن کشیده بشه!

حالا من مطمئنم اون دختر خانوم به حرفهای من اهمیتی نمیده اما مهم این بود که اخطار داده بودم و بعدا نمی تونه بگه تو نگفتی به من.

پست قبلی منو خوندین؟خوب من مثل طنز چیزی عنوان کردم فقط برای دیدن برخورد دوستان با قضیه. الحق یه عده برخوردای خوبی داشتن.خوشحالم که دوستان خوبی دارم.اما خب یه عده حرفهای الکی زیاد بهم زدن.مثلا دم گرفتن تو احمقی یا تو...!

بذارین یه چیز رو اعتراف کنم من به راحتی و با یه نگاه دلم رو نمیدم!حتی شده اگر از بی عشقی بمیرم خودمو نمیذارم واسه حراج.شاید یه عده بگن از خود راضی یا مثلا زیادی از خود مطمئن یا هزار چیز که پیشبینیش سخت نیست.اما من بهش میگم خودشناسی.من دلم نمیتپه برای کسی اگرم بتپه بعد از 100جور امتحان و دقت توی رفتارش تصمیم میگیرم.من خودمو دوست دارم نمی خوام خودآزاری کنم.اگر چیزی ببینم خوب فکر میکنم آیا قابل قبول هست یه نه.اگه نیست خدانگهدار!من هم دوست دارم رابطه ی احساسی داشته باشم اما خوب با یه شرایط درست.من خودم هم عاطفی هستم...

من تحمل یه سری چیزا رو ندارم اما یه چیزایی رو هم تحمل میکنم و برام مهمم نیست.اصراری برای تغییر افراد ندارم.انسانها همه خوب هستن در نوع خودشون اگه ما نمی تونیم رابطه ای رو ادامه بدیم به معنی بد بودن دیگران و خودمون نیست.به معنای تفاوتهای روحی و اعتقادیه ماست.

اگر کسی رو بد میبینیم یعنی ما بد هستیم که بد هم نگاه میکنیم.اگر خوب میبینیم نگاه ماست که خوبه.یادتون باشه کار اصلاح دنیا با ما نیست ما فقط میتونیم خودمون رو تغییر بدیم و بهتره دیگر آزاری و خود آزاری نکنیم.

چند مدت پیش چشمم افتاد به یه جمله ی زیبا ((خدایا کمکم کن آن چیز را که میشکنم غرور و دل دیگری نباشد))

گندمی و بنگاه شادمانه!

پیوست1:بچه ها اگر گاهی پستها جدی میشه محض رضای خدا گاهی من خودم این مشکل رو ندارم که راجع به اش نوشتم!چیزیه که باهاش برخورد کردم و از شماهم نظر خواستم.تو رو خدا درک کنین که اگه آدم حرفی رو میزنه لزوما تجربه اش رو نداره.مثل این میمونه وقتی میرین پیش یه پزشک و ه بیماری دارین اگه دکتری معالجه اتون کرد بگین لابد دکتر هم این بیماری رو داشته!!!!

پیوست2:پست قبلی فقط برای دیدن برخوردای شما با قضیه بود!تورو خدا فحش ندین من رسما عذر میخوام و پست قبل رو باطل اعلام می کنم.

پیوست3:من این بلاگ رو ترک نمی کنم حتی اگه عروسی کنم.اینجا هیچوقت تعطیل نمیشه.شاید دیر به دیر آپ کنم اما ترک نمی کنم اینجارو!مگر اینکه افتادم و مردم و شما راحت شدین!

پیوست4:یه پست توپ براتون دارم فقط کامل نیست زود آپش می کنم.اینم تقدیم به همه ی شما دوستان و کسایی که دوستشون دارم.تازگیها تونستم اینو با پیانو اجرا کنم و بخونم...اصل این آهنگ مال حامیه.اگر تونستین بگیرین و گوش بدین و یادم باشین با این آهنگ...

وقتی شب از کوچه رد شد...

حکم خنده تا ابد شد...

وقتی گل صدتا سبد شد...

یاد من باش...یاد من باش

وقتی غم خونه نشین شد...

وقت سایه نقطه چین شد...

روزگار بهتر از این شد...

یاد من باش...یاد من باش

هرجا راه بسته دیدی...

آینه ی شکسته دیدی...

یا یه مرد خسته دیدی...

یاد من باش...یاد من باش

سر پیچ هر ترانه...

پشت هر حرف و بهانه...

تا همیشه عاشقانه...

یاد من باش...یاد من باش

 

پیوست5:بارون میباره...من عاشق بارونم...صداش...عطرش...خیسی رخوت آورش...اگه فردا مردم از سینه پهلو علتشو می دونین؟احتمالا رفتم زیرش و قدم زدم!!!!!!!!!!

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 20:45  توسط ღگندمღ  | 

شکر خدا خیلی ها آدرس این وبلاگ فکستنی رو ندارن وگرنه بی گندم میشدین....اینجا شامل اعترافات صادقانه ی گندمی و درد دلاشه!حالا فکر کن در آینده همسر گندمی ان وبلاگو کشف کنه! اونوقته که گندمی باید خودکشی کنه!نه؟!باور کنین الان که دارم اینا رو مینویسم دلم داره میترکه! یه جوریم!نمی دونم اسم این حالت چیه راستش!هی می خوام تمرکز کنم اما نمیشه!لپام گلی شده نافرم!گرمه!!!!!!!!!!!!!!چله زمستونه ها اما من دارم خفه میشم!تازه گلوم بغض داره!قلبم ضربانش اصلا عادی نیست!می دونم احتمالا این پست هم قاراشمیش در میاد اما چاره ای نیست!
می دونین من دارم خر میششششششششششششششششششششششششششم!!!!!!

می فهمین؟؟؟؟

آقا جون من دارم گوول می خورم فکر کنم!بسکه مردمو مسخره کردم مستقیم دارم می یوفتم تو چاه!!

دارم گول چشم و ابروی یکیو می خورم!اوج فاجعه اینجاست که انگار لالمونی گرفتم!فکر کن منه زبون درازه...پروویه...خیره سره...تخس!منی که همیشه یک عدد زبون دارم چهارتای قد درازم!منکه می خواستم بترشم!منکه از عشق فراری بودم!ای خدا دارم گول میخورم!خدایا منو بکشششششش!!!!

آخه منه بدبخت چه گناهی به درگاهت کردم که حتی نمیتونم از دست این چشم و ابرو فرار کنم!!؟؟؟

بحث چشم ابروش نیست!بحثه خیلی چیزاست که داره منو میکشه!

نمی دونین چقدر دارم اذیت میشم!از کجاش بگم؟چند وقت پیشا حدود 5ماه پیش باهم آشنا شدیم... اما من فرار کردم!یعنی در رفتم اونم خیلی سریع!شاید فکر نمی کردم دنیا گرده و ما میخوریم بهم دوباره!آخ چه تصادف اسفناکی!ای خداااا!کاش نمیدیدمش لعنت به من!حداقل فرار اونجوری خیلی آسون بود!من چمیدونستم این بلا به سرم نازل میشه!چمیدونستم اون چشمای سیاه میندازه منو تو این چاه! چمیدونستم گند زده میشه تو خط فکریم!چمیدونستم اینجوری نفس تنگی میگیرم!من غلط کردم!

خدایا گندمی رو ببخش!من میرم از همه دلشکستگان معذرت میخوام!من رسما چیز اضافی خوردممم!

آخه من به چه رویی تعریف کنم چی شد!؟روم به دیوار!روم سیاه خواهران و برادران!منم شدم مثل نیلوفر!

ای خدا!اعتراف سخته!اما اگه نگم میمیرم!من چیز شدم!یعنی عاشق شدم مثل اینکه!راستش توی این هفته دو نفر غیر رسمی ازم خواستگاری کردن!منم حواله دادم به چیزه خره!چمیدونستم یهو یه تیر از چشم یکی در میره میخوره توی قلب نداشته ی من!نمیشه زمان رو برگردوند؟؟ای خدا چرا نمیشه؟ فقط چند وقت!چند روز؟؟؟نمیشه؟؟؟نمیشه حرفامو پس بگیرم؟؟؟کاش اون لبخند این الاغ انقدر رویایی نبود!کاش بعد 6روز می تونستم  مقاومت کنم!نشد!!!!چشماش...ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!؟؟

من چه گناهی کردم؟؟آخ اگه بدونین...آخه من چرا انقدر الاغم؟؟؟چرا انقدر حالم بده؟؟؟؟

آخه پدر آمرزیده باید جلو چشمم ظاهر میشدی؟اونم دقیقا زمانی که من می خواستم فراموش کنم قضایای اینطوری رو؟؟؟چرا گذاشتی چشمات گول نگاه رنگیه منو بخوره؟آخه چرا؟منکه گفته بودم من یکی نیستم!چرا ؟؟؟چرا گذاشتی؟؟؟؟؟چرا دوستم داری؟؟؟؟آخه چیه منو دوست داری؟منه الاغه کثیفه بیشوررررررررررر!چرا این شعر رو کردی خاطره!خدایا توبه!منو رها کن!!!!من غلط کردم!باشه؟

بچه ها التماس دعا!تورو خدا سر نماز دعام کنین!باشه؟قول؟جون گندمی!

فکر کن....

باید تورو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی

تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بیتاب منی

بازم منو خط میزنی

باید تورو پیدا کنم

تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من

می تونه آرومت کنه؟

اون لحظه های آخر

از رفتن پشیمونت کنه؟

دلگیرم از این شهر سرد

این کوچه های بی عبور

وقت به من فکر میکنی

حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها

سوی چشمامو میبره

عطرت داره از پیرهنی که

جا گذاشتی میپره

باید تورو پیدا کنم

هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت

حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه

پروازم و پر پر کنی

محکم بگیرم دستتو

احساسمو باور کنی

 

پیوست1:من خر هستم!روزی 100.000دفعه تکرار می کنم!

پیوست2:کممممممممممممممممممممممممک!فرزانه؟نیلوفر؟آنا؟ویولت؟محسن؟مهناز؟ملیکا؟مهدی؟دکتر؟....؟؟؟؟یکی هلپ مییییییییی!

پیوست3:یک راه خودکشی جلو پام بذارین من زودتر راحت بشم از این خفت!

پیوست4:خدایا این بود رسمش؟؟؟؟؟؟؟؟دست خوش بابا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 5:50  توسط ღگندمღ  | 

در واقع امروز که روز تعطیلیه ماست.آمده ایم کمی خودمان را تخلیه کنیم!بسکه تو مهد کودک حرص و جوش نیم وجبی های مردم را خوردیم داریم کم کم علائم ابتلاع به انواع بیماریهای روانی بروز میدهیم!

دیروز مدیر مهد خانوم ح از گندمی بینوا خواهش کرد به دفتر مهد رجوع کنه!گندمی هم خسته از کارهای روزانه به دنبال خانوم ح رفت دفتر و با خیال راحت و خوشحال لیوان چایی برای خودش ریخت و منتظر صحبتهای شیرین مدیر مهد موند...

خانوم مدیر سخنرانی رو با این جمله شروع کرد:

-واقعا خسته نباشی...میدونم کارت سخته اما تو دختر مقاومی هستی و بچه ها درسته شیطونن اما خوب عاشقتن...این نشون میده واقعا مربی خوبی هستی اما امروز می خواستم کمی باهات صحبت کنم...

چشمای گندمی شده بود اندازه یه نلبکی!نیشش سریعا بسته شد!

خانوم ح در ادامه ی صحبتا گفت:می دونم احتیاجی به این حرفا نداری...اما...

گندمی اینجا سقف رو نظاره می کرد و سوت بلبلی میزد!

خانوم ح یه شکلات تعارف کرد به گندمی و نشست روی صندلی و خندید و گفت:

-می دونم تو بچه ها رو دوست داریا اما برام سوال شده چرا گاهی انقدر عصبی میشی؟چرا خونسردیتو حفظ نمی کنی؟چرا سعی نمی کنی گاهی درکشون کنی؟

(((یه فلش بک کوتاه به هفته ی قبلی سر کلاس نقاشی:یکی از پسر های 3ساله ی خنگ لطف کرد آبرنگ رو از جاش کند و بعد قورت داد!

گندمی در حال التماس که :تورو خدا کسرا جان تف کن!ببین اگه بخوریش مریض میشیا!دلت درد میگیره ها!اخه!تف کن عزیز دلم!

اما دریغ از ذره ای همکاری!در اینجا گندمی حالت امری گرفت:کسرا بدو تفش کن!زود باش!

از اونجایی که بچه هیچ موافقتی نشون نمیده گندمی تهدید آمیز رفتار می کنه و یه چشم غره به بچه میره:کسرا تف می کنی یا من دیگه باهات حرف نمی زنم!یالا!بدو!پس تو دیگه منو دوست نداری؟نمی خوای خاله ات باشم؟

بچه سرش رو رو به سقف میگیره!گندمی صبر رو جایز نمیدونست.دست بچه رو میگیره و میکشه سمت توا-لت!اونجا بعد یه کشمکش که باعث میشه کل ریخت گندم و بچه خیس آب بشه...بچه تیکه ی آبرنگ رو تف می کنه!

به محض برگشت به کلاس صدای جیغ یکی از دخترای کلاس میاد!گندمی مثل کوماندو ها میپره توی کلاس!یه دختر 4ساله که از گریه بنفش شده میدود توی بغل گندمی!گندمی اشکای بچه رو پاک میکنه و میگه:چیه مهتاب خانوم؟چی شده خاله جون؟

مهتاب:خاله اشکان منو میزنه...تازه نقاشیمو کثیف کرده!

گندمی میره سراغ اشکان و دست اشکان رو میگیره و میگه:اشکان جان تو نقاشی مهتابو کثیف کردی؟

اشکان نعره میزنه:ننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننه!

بعد هم میزنه زیر گریه و خودوش میچپونه توی بغل گندم!مهتابم تا این صحنه رو میبینه دوباره جیغ میزنه!مستخدم مهد میاد تو و میگه:خانوم دکتر((فایده ای نداره یاد آور کنم به مستخدمون که من دکتر نیستم...توی فرهنگ این زن کسایی که تحصیلات دارن یا دکترن یا مهندس)) میشه بیاین کمک؟ایلیا داره بهانه ی شما رو میگیره!

گندم دست مهتاب و اشکان رو میذاره توی دست مستخدم و میگه:بچه ها رو ببر تو نهارخوری مهد بعد بیا سر کلاس من تا برم بالا پیش ایلیا!

مثل فشنگ میره طبقه ی بالا...(ایلیا یه پسر تقریبا سه ساله است...مادرش از پدرش جدا شده و ول کرده و رفته...ایلیا با پدرش زندگی میکنه)

ایلیا با چشمای پف کرده و قرمز جلوی راپله وایساده...گندم بغلش میکنه و میگه:ایلی من چرا نخوابیده؟

ایلیا مظلوم میگه:لالاییی  میخواممم خاله مریم بلد نیس.من لالایی تورو میخوام خاله.

گندم ایلیا رو بغل میکنه و میذارتش روی پاهاش...ایلیا سرشو قایم میکنه توی بغل گندم.گندم تا میخواد شروع کنه خوندن صدای جیغ ناجوری از نهارخوری میاد...ایلیا رو  میخواد بذاره زمین و بره اما ایلیا بغض میکنه و بیشتر خودشو میچسبونه بنا براین با ایلیا راه می افته

سریع میره طرف نهار خوری...یهو با صحنه ی کتک کاری اشکان و یه گروه از بچه های کلاس مربی ریحانه رو به رو میشه! البته با رهبری مهتاب فتنه!و معلوم نیست ریحانه خانوم کجاست!!!سریع بچه ها رو جدا میکنه و دست اشکان و مهتاب رو میگیره و بر میگردونه سر کلاس!باز هم اونجا بچه ها از کنترل خارج شدن و رو سر کول همدیگه میپرن!بعد گندمی  از عصبانیت منفجر میشه!)))

در اینجا گندم نگاه جانگدازی به خانوم ح میندازه...

خب خدایی خودتون قضاوت کنین مگه من چندتا دست دارم؟؟؟و چقدر اعصاب درست حسابی؟؟؟

نگی نازی گوگولی که روانی میشم...بعض وقتا شیطونه میگه....ای بابا شیطونه رو ول کن!

فعلا

گندمی مربیه خوبی می شود!

پیوست1:امروز کلی کار دارم و کلی کمبود خواب...از دیشب وسطای خواب داداش ما دستشو گذاشته بود رو شماره گیر گوشیش 100تا میسد کال انداخته بود!نه گذاشت ما بخوابیم نه خودش خوابید!!

پیوست2:فکر می کنین من باید خودمو بستری کنم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 1:10  توسط ღگندمღ  | 

می دونین گندمی از وقتی توی مهد مشغول به کار شده یه نیمچه مشکل پیدا کرده!یعنی مشکل که چه عرض کنم!یه جوراییی بیشتر به کرم شبیهه تا مشکل!می دونین گندمی صبحا اخلاقش شبیهه سگ میمونه!البته باید بگم بلا نسبت سگ هار!بنابراین یه راهی کشف شده برای خوش اخلاق شدن گندمی کله ی سحر!اونم اینه که...یه موسیقی مبتزل و بسیار رقصی بذارن!گندمی نسبت به موسیقی و رقص حساسه!تا آهنگ میشنوه قر و غمزه میاد و یادش میره بد اخلاقی!صبح امروز که گندمی 2جین کار عقب مونده داشت و دیشب هم کم خوابی گرفته بود مجبور شد دست به کار بشه قبل او موعد هاریش!آهنگ جیگیلی رو گذاشت و با لباس خواب آلاپلنگی و بلندش که همدم شبای زندگیشه مشغول به رقص شد...حالا فکر کن ساعت چند بود؟!...6:30صبح به وقت تهران!

بعد از ذره ای پایکوبی تنهایی گندمی صورتش رو شست و مسواکی زد و همینطور که داشت میرفت تو اتاقش زنگ در خونه به صدا در اومد!گندم بیخیال در رو باز کرد!

ناگهان با صورت بر افروخته ی پسر همسایه رو به رو شد!!!!!!!!!!!!!!!حالا قیافه ی گندمی رو تصور کن!

یه پیرهن خواب آلاپلنگیه آبی و سفید و چروک!یک ژاکت صورتی و لکدار(لکه ی غذا)یه جفت جوراب کوتاه پشمی نارنجی!!!موهایی به هم ریخته و گوریده!بدون هیچگونه آرایش!در همین حین عماد آرام خواننده از ته دل نعره میزد:قد بالای تو رعنا رو بنازم!

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااا!گندمی رو بکش و از این خفت خلاصش کن!پسر همسایه با دهن باز و چشمای گرد داشت گندمی رو برانداز میکرد!بعد گندمی هم ماتش برده بود!پسره هول شد و زود گفت: ببخشید می خواستم بگم یه کم صدا رو کم کنین من دیشب نخوابیدم!

گندمی هم گفت:آخ ببخشید!حتما!

بعد خواست سریع حرف گوش کنی و مرام همسایگی رو نشون بده با کنترل خواست صدا رو کم کنه از هولش صدا رو زیاد کرد!با بدبختی موفق شد صدا رو خفه کنه!خلاصه همسایه محترم سریع فرار کرد. گندمی تا دو ساعت توی شوک بود!

می دونین همین همسایه محترم قبل از محرم یه خواستگاری انجام داده بود از گندمی.گندمی هم رد کرده بود.احتمالا امروز یارو پیش خودش 100هزار دفعه خدا رو شکر کرده که خودشو بدبخت نکرده و گندمی جواب رد داده بهش!

گندمی تصمیم گرفته از فردا صبح با جیلی(ام پی تری پلیر محبوبش)این حرکات زشت رو انجام بده!

امروز کارهای گندمی انجام شد.از فردا ورزش و کلاس نقاشی دوباره براه می شود!و زندگی گندمی دوباره افتاده روی دور تند!

خدایی چهره ی من مثل غذاست؟!چرا خانواده به من واسه ناهار و شام زنگ می زنن پس؟! اوائل آشپزی رو مثل یه هنر و تفریح میدیدم اما جدیدا شده وظیفه رسمی. متاسفانه هرکس توی خونه یه ساز میزنه!الانم غذام داره بوش میاد!باید برم!!!!!!!!!!

گندمی میدود تا به زندگی برسد!

فعلا

پیوست۱:مرسی بابت سر زدن همه تون و ممنون که میاین اینجا!

۱-فرزانه جونم من  انقدرم بی معرفت نیستم که وبلاگ بزنم بهت خبر ندم!خیلی دلم برات تنگ شده بود.

۲-کرگدن خان من دیدم آپ نکنم از غم دوریم هلاک میشی!ولی خداییی تیکه هات حرف نداره!حالا خودتو نگیریا!

۳-مهناز جون می دونم از دستم ناراحتی!شرمنده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و اونایی که میان و می خونن و نظر نمیزارن:از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست! لطفا منو با نظراتتون شاد کنین.

۴-همه تونو دوست میدارم.

پیوست۲:من با دوستم یه عروسک خریدیم و اسمشم گذاشتم موری!آخه خیلی بهش میاد!متاسفانه شبا بدون موری خوابم نمیبره!عکسشو می ذارم!خدایی خنگ نیست؟؟؟ کوفت نخندین!هرکی بخنده به من ایشالله عین اورانگوتان بشه!

moori

پیوست۳:تا به حال کافه اورنج رفتین؟نرفتین؟من تازه کشفیدمش دیشب!پیشنهاد میکنم شمام برین! نزدیک میدون محسنیه!خدمات پایین منو رو حتما بخونین!هم وکیل دادگستری داره کافه!هم طراح معمار! دیشب به من اونجا خیلی خوش گذشت!

پیوست۴:این رو یکی از دوستام اولین بار برام رایت کرد.بعدها جزو بهترن آهنگایی شد که شنیدم!به خاطر شعر و آهنگ جالبش!

ای آتشین طناز من...ای حسرت شبهای من

مست شراب ناز تو...این روح ناآروم من

ای طعم شیرین نیاز...ای راز عطر رازقی

یاقوت سرخه خواهشم...مثل شقایق عاشقی

ناز کن...ناز کن...این جادوی توست

ناز کن...ناز کن...چشمام محو توست

ناز تو یک آتشکده است...پناه این آشفته است

بین حصار شعله هات در التحاب سوختنم

تو تشنه ی تحسین من...من تشنه ی آغوش ناز

شاه بیت آفرینش تو ناز و من غرق نیاز

ناز کن...ناز کن...این جادوی توست

ناز کن...ناز کن...چشمام محو توست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:20  توسط ღگندمღ  |